بالاخره همه این پرزنت ها هم تموم شد.عين حرف زدنه عادي شده بود. ديگه نه هيجاني نه علاقه اي. همه رو پشت هم تموم كرديم. اما اعتماد به نفسم در سخن پروراني و بافتنه سخن زياد شد.
تازگي ها از هيچ چيز جز پياز سرخ كردن خوشم نمي آد. حال پروژه انجام دادن هم ندارم. دلم هواي خنك كنارتخت خونه رو مي خواد. كنار دسته مامانم بشينم و غر غر كنم. بشينيم و هي حرف بزنيم و بزنيم و بزنيم ....
دلم مي خواست مي رفتم خونه. تنها زمانيه كه فكر مي كنم به وجودم احتياج دارن. دلم مي خواد مايه آرامشه بقيه باشم
استاد پروژه هم شده قوزه بالا قوز. نمي دونم كدومشون عاقبت دار تره. هر كدوم يه چيزيشون هست ديگه. 
تا هفته ديگه ايشاله كارام تموم مي شه مي رم پي امتحانا. چه زود تموم شد اين مدت.....
+ نوشته شده در
88/03/02ساعت
11:54 PM  توسط بازیچه
|
کاش چراغ جادو وجود داشت
کاش اکسیر جوانی وجود داشت
کاش همه می تونستن آرزو بکنن و برآورده شدنشو ببینن
کاش ادمای خوب همیشه می موندن و آدم های بد برای تقاص کارای بدشون می رفتن
کاش زندگی دوام بیشتری داشت
کاش همه ادما ارزش خوبی رو می دونستن و تو قانون دنیا خوبی همیشه ثابت و حی و حاضر بود
کااااااااااااااااااااااااااااااااااااش همه کاشکی ها می شد واقعیت
+ نوشته شده در
88/02/24ساعت
11:38 PM  توسط بازیچه
|
دیگه وقتی نری سر کار نیاز به تاریخ هم نداری. واسه دانشگاه فقط باید بدونی امروز چه روزیه مهم نیست چندمه که. اما سر کار که میری باید بدونی رئیست کی واست جلسه می ذاره. چه تاریخی باید چی رو تحویل بدی. از همه مهمتر کی حقوقت رو می ریزن به حسابت و باز همه مهمتر امروز چندمه و تا آخر ماه چند روز مونده و با جیب خالی باید چی کار کرد.
اما الان تاریخ رو واسه انقضای شیر باید بدونم. با این اوضای بد مملکت که ما هیچی نداریم جز تورم باید دقت زیادی به از دست ندادن مواد مصرفی داشت.
منم عین اون آقاهه که عاشق سوسانو شده می خوام کمک های مردمی جمع اوری کنم برم آقای پریزن بریک رو ببینم. خداییش خیلی هندسامه.
+ نوشته شده در
88/02/23ساعت
7:18 PM  توسط بازیچه
|
من نمی دونم اگه پولدار شم مثل بقیه پولدارا می رم تو مطب دکتر رو ۲۰۰ هزار تومن پول رو می ذارم رو میزش؟ اونم واسه تزریق یه آمپول؟ منم سوار ماشین ۲۰۰ میلیونی می شم. منم کیف مارک دار ۱ میلیونی می خرم. نمی دونم با اون همه پول چی کار می کنم.
اگه هویجم پولدار شه بازم به محک کمک می کنه؟ بازم می گه چرا پولدارا به مریضها و بچه ها کمک نمی کنن.
یه قضیه اساسی وجود داره این که پول آدم ها رو عوض می کنه. در حقیقت نیازهای آدم ها عوض می شه. کسی که تا حالا به فکر صورتش نبوده یهو یادش می افته چقدر چین و چروک زیر چشاشه.که به قولی طبیعیه. چرا باید آدم تو همون جایی که بود بمونه. حتی شخصیت آدم ها تو این فرآیند دستخوش تغییر می شه. کیه که بگه چی خوبه چی بده؟
این آدم هایی که تو مطب دیدم منو یاد هالیوود و ستاره های ناجورش می انداخت. 
خلاصه همیشه دلم خواسته تو هر قشری از آدم ها بودم همونا دورو برم باشن. به همون چیزی هم که داشتم راضی باشم.
مهم اینه که سعی کنی با آدم های شبیه خودت نشست و برخواست کنی تا هیچ وقت زندگیتو به حسرتش نفروشی.
+ نوشته شده در
88/02/21ساعت
9:15 PM  توسط بازیچه
|
سال میلادی بلد نبودن همین می شه دیگه. ۲۰ روز در محاسباتم اشتباه کردم. خیلی جالبه. تا حالا خودم را این چنین خنگ تصور نکرده بودم. البته از جهتی هم خوب شد.


خوبه حالا زود متوجه شدم. وگرنه چه کارا که نمی کردم. اطرافیانم قربونشون برم از ماه و سال میلادی انگار سرشون نمی شه. همه تایید کردن
خیلی حواس پرت شدم. باید یه دفتر ۴۰ برگ تمرین حافظه کنم
+ نوشته شده در
88/02/20ساعت
6:58 PM  توسط بازیچه
|
وای که من چه قدر هوای ابری رو دوست دارم. واسه ناهار خوردن تو فرحزاد البته نه مشق نوشتن و مقاله صد من یه غاز خوندن.
+ نوشته شده در
88/02/20ساعت
12:37 PM  توسط بازیچه
|
واقعا در تحیرم چرا این قدر وقت کم می ارم. به نصف کارایی که دوست دارم انجام بدم و یا باید انجام بدم نمی رسم. خیلی جالبه یا من مدیریت زمان ندارم یا کلا روزها و شب ها خیلی کوتاه شدن.
دارم می رم این هفته دیدن استاد راهنمای آتیم. خیلی جالبه تازه دارم حس می کنم فوق دارم می گیرم.
جالبیش اینجاست نه اون دوزاریش می افته من چی می خوام و نه من زیر بار حرفای اون می رم. مری جون یه خبر بده ببینیم دکتر ر. با منیره چه جوری تا کرده
این استاد ما عین بقیه آدم هاست اما ظاهرش چیز دیگه ای نشون می ده. البته دوست دارم این جوری فکر کنم.
در ضمن تا اطلاع ثانوی در هر گونه ارتباطی با بنده از آکون
استفاده نشود. ما در غم فراق از دست دادن عینک آفتابیمان هستیم. چنانچه تجدید شود این منع قانونی لغو خواهد شد.
امروز رفتم واسه فسقل های لیسانسی درس بدم. هر کی منو بشناسه می دونه دیگه هر ۱۰ کلمه در چند ثانیه به زبان می ارم. این بیچاره ها هی حالیم می کردن آروم تر. منم که از دست استاد این درس اعصابم خرد بود می خواستم زود تمومش کنم که نشد که نشد. جالبیش اینجاست این استاد ارجمند که هوار تا کتاب داره واسه خاطره مهارت من که نگفته بود برم درس رو جاش بگم بلکه کلاس و حضور من جنبه ظاهری قضیه بود و هدف این بود که من نطق مفصلی در خصوص فضایل استاد بکنم.
پر واضح است چنین استادی که هدفش اینه اوضاش چه طوریه دیگه. من فقط بسنده کردم به یک جمله و ازش تشکر کردم اما وقتی داشتم این جمله رو می گفتم تو چشم بچه ها دنبال مسخره کردن می گشتم. فکر می کردم اون ها باید بفهمن اینا همش چرته و از این که خودم همون یه جمله هم گفتم بدم اومد از خودم.
هوار تا کتابشم اگه سرچ کنید می بینید همش مونتاژ شده صد تا کتابه. در واقع ترجمه ای است بی ذکر منبع اصلی.
خلاصه دوست دارم از دست این کودن ها راحت شم. یاد لیسانس بخیر!!!!!!!! مدت هاست استاد درست و حسابی ندیدم.
+ نوشته شده در
88/02/19ساعت
8:17 PM  توسط بازیچه
|
اصلا مطلب جدیدی نیست که بخوام بگم.جز اینکه " پرنده خارزار" می خونم و تمام مدتی که می خونمش غرق می شم توش.یعنی من می شم "مگی"

یه دختر خیلی خوشگله کتاب

.اما مسئله اینه که قسمت های ناراحت کننده اش منو بد جوری ناراحت می کنه. یاد حرف یه بنده خدا افتادم می گفت دختر نباید این قدر احساساتی باشه. خوب نیست. بعدا رو بچش اثر بد می ذاره!!!!!!!!!
یکی نیست بگه ما این همه صفات پسندیده داریم
به چشم شما نمی آد حتما باید بچسبید به این چیزا!!!!!!!!!
نکته جالبش اینه که داستان این کتاب برمی گرده به سالهای ۱۹۲۰ .وقتی می بینی اون ها هم زمانی تصورات و فرهنگ غلطی مثل شما داشتن نمی دونی خوشحال بشی که ما هم پیشرفت می کنیم یا ناراحت که ما بیشتر از یه قرن عقبیم.
+ نوشته شده در
88/02/09ساعت
0:36 AM  توسط بازیچه
|
به به سلام علیکم
ما باز اومدیم!!!! هر چی می گردم چيز خاصي از تو ذهن شلوغ پلوغم در نمي آد كه مرتب اينجا بنويسم.
جز اينكه از تجاربم بگم
اول از همه اينكه مي بينيد راه به راه مردم زن مي گيرن و مردم ديگه شوهر مي كنند و يه مردم ديگه متعهد مي شن و مردم ديگه از بچه دار شدنشون مي گن و ازين مردم ها كه كم نيستن چه معني مي ده به رو خودتون بيارين. اصلا كي گفته اين اعمال مورد پسنده؟ كي گفته اونا كار درستي مي كنن؟ اصلا آدم مگه اين قدرم بيكار مي شه كه به اين كارهاي لوث فكر كنه!!!!! واه واه واه
اما از اينا گذشته، امروز يه كتاب جديد خريدم.وقت نكردم زياد بخونم اما تند تند پيش مي ره. البته بماند كه لذت دويدن زير بارون بهار تو انقلاب خيلي جسبيد وقتي شلپ شلپ من و سحر مي دوييديم و مي خنديديم. در حقيقت كلاس پر ثمر يكي از استادان در اين ترم منو شديدا كتاب خون كرده و دارم به اندازه سالهايي كه تو عمرم كتاب نخوندم جبران مي كنم. ۳ ساعت رو كاملا كتاب هاي مشاهير ادب دنيا رو زير و رو مي كنم. اما از همه اين ها گذشته بعدا مفصلا واستون نقدش خواهم كرد.
يه چيز ديگه بالاخره ما سريال "پريزن بريك" رو ديديم. يه مفهوم جالب تو اين فيلم هست كه خيلي بش تاكيد هم مي شه اونم مفهومه اميد و چاره جويي تو بدترين شرايطه.واقعا اين حس رو توي من زنده مي كنه كه چه قدر مي شه در شرايط سخت فكر كرد و دست رو دست نذاشت. البته اين فايده ي فيلم جدا از زيارت نقش اصلي فيلم كه قيافه خوشملش شما رو تا آخر فيلم جلو تلويزيون ميخ كوب مي كنه. 
البته واسه آقايون محترم هم كيس داره اصلا نگران نباشين كه فيلم هيجان انگيز نباشه . من اين سريال رو به همه پيشنهاد مي كنم
+ نوشته شده در
88/02/06ساعت
11:18 PM  توسط بازیچه
|
امروز یه جورایی حس آزاد شدن دارم. حس رها شدن. اصلا ناراحت نیستم اینجا رو ترک می کنم. کارم رو می گم. فکر می کنم می تونم آزاد باشم. باید این کارو دیر یا زود می کردم اما ازون جایی که دل بستن راحته و دل کندن بسی سخت تر می نماید

منم نمی تونستم از اینجا بکنم. وقتی یه بهونه واسه کندن پیدا کردم نخواستم بیشتر خودمو آزار بدم. مشکلم با حجم زیاد کارهام نبود بلکه مشکلم آرامش خاطری بود که نداشتم و فکر می کردم اینجا هم تشدیدش می کنه. دنبال وقتی برای پیدا کردن خودمم.
کلا آدم ها برای انجام کارهای بی اهمیت و کوچک هم زیادی سر خودشون رو شلوغ می کنند. مثلا یه معادله می سازند با هزار تا متغیر عجیب غریب و هزار رابطه باید و نباید غیر ممکن . اما تو حالت فشار بسنده می کنن به ۲ متغیر عمده و سبک سنگین می کنند و تموم. حتی از روش های رایانه ای و الگوریتم هایی که نیاز به ابر رایانه داره هم صرف نظر می شه.
نتیجه: حتی شما هم می تونی از عهده تصمیم گیری بر بیای. مشکل اینجاست الان وقت زیادی داری . فکر نمی کنی چیز زیادی رو داری از دست می دی. فکر می کنی هنوز واسه جولان دادن وقت داری.... قانون پارکینگسون؟؟؟ یه همچین چیزی واسه هممون صدق می کنه. البته گاها برای بنده عجول صدق نمی کنه. دوست دارم کارام مدت زیادی زودتر از موعد تموم یا شروع بشه. هنوز قانونی واسش وجود نداره چون کسی نمی دونه این همه عجله واسه چیه. واسه کسب اطمینان!!!!!!!!!!!!!!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چقدر خوبه که راحت می شه واسه وبلاگ ها قالب گذاشت و برداشت. من می خوام واسه زندگیم یه قالب و طرح جدید تعریف کنم. یه قالب تمیز که حواسم به وقت های پرت و وقت های مهمی که ممکنه پرت بشن باشه. یه طرح جدید که آرامش بیشتر و اطمینان بیشتری واسم می آره. کاش خدا چند تا دیفالد گذاشته بود فقط باید انتخاب می کردیم.
راستی لباس جدید وبلاگم مبارک

+ نوشته شده در
88/02/05ساعت
9:41 AM  توسط بازیچه
|